صبحونهت شده سیگار و چایی
محسن نامجو
گاهی وقتا دلت میگیره دوس داری بیای یکی دوتا کلمه بنویسی ولی اینقده شکستی اینقده درد داری که اصلا حوصله نوشتن هم نداری...ذهنت درگیر نیست ولی انگار مرگ مغزی شدی اصلا نمیدونی چی بگی،چند تا جمله سر هم میکنی بعد که می خونیش دلت میخواد دوباره حذفش کنی.شاید حذفش کردی شایدم مثل زندگی به زور تحملش کنی تا بشی یه کوه درد و اینقده درد بکشی که دیگه بی حس بشی و از حال بری تو این موقع ها تو یه مرده ای که هیچی برات مهم نیست نه زندگی برات مهم ه،نه آینده،نه وبلاگت،نه دوستانت بی قید و شرط از همه ی دنیا بریدی...دنبال یه آغوش بی منتی که سرتو بزاری تو آغوشش یجوری کار خودتو تموم کنی ولی اونم محاله پیدا نمی کنی.تو تنهای تنهای تو یه برزخی که خداش هم دروغ بود.فقط خودت هستی و خودت...
حس ترسناکیه مخصوصا این تنهایی بزرگ.این چند سال درگیرش بودم هنوز هم تمومی نداره.دلت واسه خیلی ها تنگ شده که رفتن وقتی یادت میاد و بهشون فکر میکنی فقط یه آه بلند میکشی آرزو داری یه بار دیگه حس کنی هستن و بری وبلاگشون نظر بدی ولی نظر دادن هم فایده نداره دیگه4ساله یه آپ هم نکرده...اونم شاید از بس درد کشیده اصلا وبلاگش یادش رفته...
بچه ها وبلاگ باران که تو پیوندهامه یه خانم لزبین هست که بدجوری دلم واسش تگ شده اگه کسی ازش خبری دار منو در جریان بذاره
مهرداد دوست قزوینی و مهربونم اگه گذرت به این خراب شده افتاد بدون از روزی رفتی تا الان دلم برات تنگ ه و هیچ وقت فراموشت نکردم،کاش این همه بین مون فاصله نبود تا فکر کنیم بهم نمیرسیم...دلم واسه شعرهای قشنگ و پر احساست یه ذره شده
دلم واسه یادگارهایی که تو کتاب و دفتر هم می نوشتیم تنگ شده
از جلو نظام
آقا بیا تو صف
زنگ تفریح
آخر هفته زنگ آ خر ته کلاس...
یادت بخیر
امروز تا الان همش تو این فکرم کی بوده اومده اونجا؟همش آرزو میکردم امین باشه...کاش خودش باشه...یه مدتی هست رابطمون خراب شده.اگه برگشته باشه دوس دارم بیاد باز بگه تغییر کردم البته یه تغییر واقعی۱هفته میشه ازش خبر ندارم .دارم دیوونه میشم.. کسی نمیدونست من میرم کلاس فقط دو نفر بودن که یکیشون با خودم میاد از دوست دیگم پرسیدم گفت نه من نبودم
خدا کی بوده؟؟؟
طرف گفت سعی کن انگلیسی باهام حرف بزنی.خودم زیاد بلد نبودم گفتم دوستم بلده از اون کمک میگیرم خلاصه اونم خوشحال شد گفت بگو کمکت کنه...
یه ۱ساعتی باهام حرف زدیم معولم شد طرف یه خانم ه اهل فیلیپین هستش و پرستاره ۲۳سالش هم بود.منم یکم از خودم بهش گفتم.اولش از رختخواب و اینگه اگه بیام تو رختخوابت کجا میری؟ این حرفا شروع کرد.منم واسه دوستم میفرستادمش اونم ترجمه میکرد و یه جوابایی بهش میدادم...
چیزی که برام جالبه بود این بود این خانم بعد از اینکه پرسید اهل کجایی؟و چندسالته و یکم با بیوگرافی هم آشنا شدیم...خیلی راحت می گفت بهت نیاز دارم و امشب باهام بخواب فردا کلاس دارم.اگه باهام خوابیدی چکار میکنی؟ خلاصه به من ابراز علاقه میکرد منم از اینکه دارم با یه خارجی حرف میزنم خیلی خوشحال بودم ولی شهرستانی بازی در نیاوردم منم جوابشو میدادم حالا بماند خیلی از حرف های همدیگه رو نفهمیدیم
داشتم به امین فکر میکردم ،به حال روز خودمون تو ایران عزیز زوار در رفته.من از ترس هزار مشکل تو ۵-۶سال دوستی با امین نتونستم ۱بار به امین بگم من بهت نیاز دارم و از این قبیل حرف های قشنگ...شاید یه حرف هایی هم بهش زدم ولی نه روز اول آشنایی بلکه سال ها حسم رو سرکوب کردم که امین هم احساس من نیست و نباید حرفی بهش بزنم که ازم جدا میشه ...تو اون دوران اگه میگفتم واقعا شاید فاجعه میشد اصلا اون روزا خودمم بچه بودم وعقل درستو حسابی نداشتم مثل عامه مردم با یه مشت خرافات زندگی میکردم.درست امین هم احساس من نبود ولی دلیلی نداشت حرف دلمو بهش نزنم اگه هم میرفتم راحت باهاش حرف میزدم و اون برخورد بدی میکرد کم عقلی و بی خردی خودشو نشون میداد...تو سال گذشته و امسال که با امین راحت تر شدم حرف هایی از این قبیل حرف هایی که این خانم پرستار به من گفت زیاد به امین گفتم اغلب هم جواب نمیداد اما بعضی جواب هاش هم جالب بود و یه بار که خیلی ازش گله کردم گفت: باورکن من اصلا نمیدونم چطوری احساسم رو بروز بدم تو روابطم مشکل دارم.ولی کم کم دارم درست میشم.واقعا هم یه مدتی رفتارش تغییر کرد ولی انگار دوباره شد همون پسر مذهبی سرد. تو روابط خاص البته سرد بود و گرنه امین خیلی خون گرمه...دلیل اصلی این سردی نوع فکر وزندگی ماست که زیاد راجبش صحبت نمی کنم امیدوارم ما هم یه روز به قول نامجو شادی و آزادی مون برگرده...
من کناری و مرغ شیدا
با من دل خسته گوید
از چه بنشسته ای تو تنها
عشق یاری در دل دارم
می دهد هر دم آزارم
شکوه ها تا بر دل دارم
می گریزم از رسوایی
می ستیزم با تنهایی
جام نوشین بر لب دارم
ای شادی ای آزادی
روزی که تو باز آیی
با این دل غم پرور
من با تو چه خواهم کرد
دلهامان خونین است
غم هامان سنگین است
در سکوتی ماتم افزا
من کناری و مرغ شیدا
با من دل خسته گوید
از چه بنشسته ای تو تنها
عشق یاری در دل دارم
می دهد هر دم آزارم
شکوه ها تا بر دل دارم
می گریزم از رسوایی
می ستیزم با تنهایی
جام نوشین بر لب دارم
مرغ شیدا بیا بیا
ساکن ناله ی حزینم شو
با نوایی به روز و شب
هم نوای دل حزینم شو
ای صبا گر شنیده ای راز قلب شکسته ام امشب
با پیامی به او رسان
هم نوای دل غمینم شو
لحظه ای آسمان تو بنگر
ناله ی ارغوانی ام
با غم عشق او عیان شد روزگاره جوانی ام
لحظه ای آسمان تو بنگر
ناله ی ارغوانی ام
با غم عشق او عیان شد روزگاره جوانی ام
روزگار جوانی ام
مرغ شیدا/محسن نامجو
یه روز هر کاری کردم نشد با امین باشم نزدیک ۱۰نفر بودیم،منم دیدم نمی تونم با امین حرف بزنم و با هم باشیم.ییجوندم گفتم من کار دارم باید برم جایی و از بچه ها جدا شدم.دلم گرفته درب و داغون بودم تو این مواقع ظاهرم غمیگن و افسرده بنظر میاد.دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم...
داشتم تو یکی از خیابونای شهر میرفتم بد جوری هم حالم خراب بود.همش به این فکر بودم چرانمی تونم به امین بگم که دوسش دارم...
یعدفعه یه دستی از پشت خورد رو شونم.برگشتم دیدم امین ه.خوشحال شدم شاید۵دقیقه هم باهم نرفتیم که مسیرمون داشت جدا میشد.
موقع خداحافظی امین گفت دلم برات تنگ میشه.منم اون موقع هنوز به امین نگفته بودم که صد دل دوسش دارم و خجالت کشیدم . گفتم ما بیشتر و فوری رفتم ولی اون روز خیلی خوشحال بودم.اون روز اصلا نفهمیدم چطور گذشت همش تو فکر همین حرف امین بودم...همین حرفش باعث شد من چند هفته بعدش حرف دلمو بهش بزنم که تو پست قبلی نوشتم....
اولین و آخرین باری بود که امین این جمله قشنگو گفت.فردای اون روز با هم بودیم رفته بودیم توی شهر کتاب و تنها بودیم.داشتم دنبال یه کتاب میگشتم الان یادم نیست چه کتابی بود.امین گفت تا بریم منم گفتم مگه تو نبودی که دیروز گفتی دلم برات تنگ میشه؟میخوای کجا بری؟لبخند زد گفت نه من نگفتم من کی گفتم؟...بعد اومدیم بیرون و از هم جدا شدیم اومدم خونه ولی اون دوران رفتارم جوری بود که امین باید می فهمید دوس ندارم ازش جدا بشم وفکر کنم فهمید هم...
الان که بهش فکر میکنم یه عمر بوده.خیلی چیزا از یادم رفته جز اتفاقات و خاطرات خاص.
یاد اون روزی افتادم که واسه اولین بار به امین گفتم که دوسش دارم.همیشه از گفتن حرف دلم به امین وحشت داشتم.همش میخواستم مطمئن بشم که اون هم منو دوس داره و اگه بهش بگم اتفاق بدی نیفته.خیلی چیزا باعث شد که حرف دلمو بهش بزنم.میترسیدم اگه نگم مثل سال قبل همه چی تموم بشه و معلوم نباشه اصلا سال دیگه هرکدوم از ما کدوم ناکجا آبادی بره...
یه روز زنگ آخر عربی داشتیم.درس زود تموم شد.امین از ردیف جلوی کلاس بلند شد اومد آخر کلاس پیش محسن (دوست صمیمی امین ه)و من.محسن و امین داشتن با بچه هایی که جلوی ما نشسته بودن میزدن تو سرو کله ی هم.بعد چند دقیقه محسن بلند شد رفت بیرون.فقط من موندم وامین کم کم به زنگ خوردن نزدیک میشدیم که امین هم بلند شد که بره دستشو گرفتم.
گفتم بشین باهات کار دارم.
امین گفت زود بگو میخوام برم
منم گفتم روم نمیشه بگم تو کاغذ می نویسم.اصلا به نوشتن فکر نکرده بودم چون دفتر جلوم بود یدفعه از دهنم پرید.
بزرگ وسط یه برگ دفتر نوشتم
دوست دارم...
خودکارو گذاشتم لای دفتر بستمش هلش دادم سمت امین اونم بازش کرد و خوندش سرشو چرخوند سمت من، لبخند میزد. منم گفتم نگاه نکن خجالت میکشم..زنگ خورد،امین رفت......
بریم سر اصل مطلب میدونم خیلی ها داستان من رو میدونن ولی دوست دارم دوباره بنویسم هم واسه ی خودم تو سال های که پیرتر شدم هم برای غریبه ها و دوستان جدید وبلاگ نویس.
وقتی ۱۴سالم بود عاشق یکی از دوستانم شدم.اسمش امین بود.امین پسر مهربون وخنده رویی بود درس خون هم بود مثل خودمم مذهبی بود.رفتارش با من خیلی روی من تاثیر گذاشت حداقل اون دوران خودش اعتراف کرد که من بهترین دوستشم.اوایل چندان بهش علاقه ای نداشتم.اما رفتارش برام خیلی جالب بود واسه همین منم یکم بیشتر بهش توجه کردم..مثلا یادمه ۱بار یکی از پسرایی که کنار من رو یه میز نشسته بود که اتفاقا هم محله ای بودیم از امین خواست دفتر فیزیکش رو بده تا من و اون از روش بنویسیم.امین گفت نه نمیدم باید مجید بگه تا بدمش منم یه لبخند زدم گفتم دفترو بده منم میخوام بنویسم اون موقع دو دستی تقدیمش کرد...
بنظرم امین زود صمیمی میشد بر عکس من که دیر صمیمی میشم.چیز دیگه ای که برام خیلی عجیب بود امین همیشه که کنارم می ایستاد یا سرش رو شونم بود یا دستش...به هر بهونه ای بود بهم می چسبید البته این موضوع فقط مربوط به سال اول دبیرستان بود. طوری که بعدها حسرت اینکه مثل قدیما بیاد دستش یا سرشو واسه چند ثانیه بذاره رو شونم به دلم موند...تا الان
اون دوران رفتارهای محبت آمیزی داشت یا اینکه حداقل با من اینجوری بود.از هر شب زنگ زدن هاش تا این که دوست داشت تقریبا همه جا با من باشه...که بعدا بیشتر توضیح میدم.
یعدفه طوری شد که حتی نمی تونستم از فرط علاقه پشت تلفن باهاش حرف بزنم.حتی با حرف زدن باهاش مشکل داشتم .وقتی میدیدمش دست و پام رو گم میکردم و و و...از همون علائم عاشقی و وابستگی که همه بهتر از من میدونید...